|
چهار شنبه 7 فروردين 1392برچسب:, :: 12:57 :: نويسنده : مریم
باز باران ،
با ترانه ، با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه . من به پشت شیشه تنها
ایستاده در گذرها ، رودها راه اوفتاده . شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو ، باز هر دم می پرند ، این سو و آن سو می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی ، آسمان امروز دیگر نیست نیلی . یادم آرد روز باران :
گردش یک روز دیرین ؛ خوب و شیرین توی جنگل های گیلان . کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده ،
از خزنده ، از چرنده ، بود جنگل گرم و زنده . آسمان آبی ، چو دریا
یک دو ابر ، اینجا و آنجا چون دل من ، روز روشن . بوی جنگل ،
تازه و تر همچو می مستی دهنده . بر درختان میزدی پر ، هر کجا زیبا پرنده . برکه ها آرام و آبی ؛
برگ و گل هر جا نمایان ، چتر نیلوفر درخشان ؛ آفتابی . سنگ ها از آب جسته ،
از خزه پوشیده تن را ؛ بس وزغ آنجا نشسته ، دم به دم در شور و غوغا . رودخانه ،
با دو صد زیبا ترانه ؛ زیر پاهای درختان چرخ میزد، چرخ میزد ، همچو مستان . چشمه ها چون شیشه های آفتابی ،
نرم و خوش در جوش و لرزه ؛ توی آنها سنگ ریزه ، سرخ و سبز و زرد و آبی . با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو ، می پریدم از لب جو ، دور میگشتم ز خانه . می کشانیدم به پایین ،
شاخه های بید مشکی دست من می گشت رنگین ، از تمشک سرخ و مشکی . می شندیم از پرنده ،
داستانهای نهانی ، از لب باد وزنده ، رازهای زندگانی هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش ، بود زیبا ؛ شاد بودم می سرودم “ روز ، ای روز دلارا ! داده ات خورشید رخشان این چنین رخسار زیبا ؛ ورنه بودی زشت و بیجان . این درختان ،
با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان ؟ روز ، ای روز دلارا !
گر دلارایی ست، از خورشید باشد . ای درخت سبز و زیبا ! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد .” اندک اندک ، رفته رفته ، ابر ها گشتند چیره .
آسمان گردید تیره ، بسته شد رخساره ی خورشید رخشان ریخت باران ، ریخت باران . جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا دانه ها ی ( گرد) باران پهن میگشتند هر جا . برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را . روی برکه مرغ آبی ،
از میانه، از کرانه ، با شتابی چرخ میزد بی شماره . گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران باد ها، با فوت ، خوانا می نمودندش پریشان . سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا . بس دلارا بود جنگل ،
به، چه زیبا بود جنگل ! بس فسانه، بس ترانه ، بس ترانه، بس فسانه . بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران ! می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی، پند های آسمانی ؛ “ بشنو از من ، کودک من
پیش چشم مرد فردا ، زندگانی – خواه تیره ، خواه روشن - هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا .” * مجد الدین میرفخرایی * متخلص به گلچین گیلانی نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |